نشریه کمیته فرهنگی شورای سراسری حزب مردم افغانستان در کانادا

                                                                            

 

پیدایش حقایق از زبان با درایت محترم سلیمان راووش :

 

با نام نویسنده و پژوهشگر متبحر کشور ما محترم سلیمان راوش کمتر کسی است که آشنا نباشد، به خصوص آنهاییکه اهل مطالعه اند. ایشان در 30 دلو 1330 در کابل تولد یافته اند ،لیسۀ حبیبیه را تمام و بعد در دانشکدۀ ژورنالیزم دانشگاه دولتی تاشکند تا درجۀ  ماستری درس خوانده است. ایشان بر علاوۀ  مقالات پژوهشی  گسترده، صاحب سه اثر تاریخی ( سیطرۀ 1400 سالۀ اعراب در افغانستان) در دوجلد، ( نام و ننگ یا تولد دوبارۀ خراسان کهن در هزارۀ نو) در چهار جلد و کتاب (سه واکنش تگاوران تیز پویی خرد در خراسان) می باشند  که هر کدام بارها تجدید چاپ گردیده است. جناب راوش گاه گاهی شعر هم می گویند. اما در مصاحبۀ خود گفتند که : « من شاعر نیستم و از قواعد و صنایع شعری چیزی را نمی دانم، چیز های که من به نام شعر چاپ کرده ام از روی تفنن است وآنها بیشتر عاطفی بود و  توجه من به معنی معطوف بوده تا به شکل»

 اکثر ازنوشته ها و مقالات استاد راوش  کمتردر نشریه ها به نشر می رسد، زیرا گردانندگان رسانه ها ملاحظات خویش را نظر به ارتباطات خویش در نظر دارند. واستاد راوش در بیان حقیقت هیچ ملاحظه و معامله و مصالحه ای  را نمی پذیرد. همچنین کمتر کسی حاضر می شود که بر نوشته های جناب راوش نقد و یا تقریظ بنویسد. حتی من در فیسبوک می بینم که بسیاری ها از لایک زدن بر نوشته های او هراس دارند.

استاد چنانکه گفتند  عاشق زیبایی ها هستند و زندگی را نه تنها برای خود بلکه برای بشر زیبا می خواهند: « من عاشق و دلبستۀ زیبایی ها می باشم، از طبیعت زیبا، از کلام زیبا، از چهرۀ زیبا و در یک سخن از زندگی زیبا لذت می برم، آرزوی من اینست که روزی برسد که همه به زیبایی بیندیشند و زشتی های زندگی را از قلب و اندیشه ی خویش بزدایند.»

در رابطه به عقیده گفتند: « من  خدا را با عقل می پرستم نه از راه دین».

این شخصیت گرامی یکی از محقیقین و پژوهشگران طراز نخست کشور است که موضوعات تاریخی را به پرویزن علوم به تحلیل و تجزیه میگیرد و سره و نا سره را با محک دانش و تعقل بر ملا می سازد.

 در رابطه به چاپ جلد چهارم کتاب ((نام و ننگ))، موفق شدم مصاحبه یی را با ایشان به عمل بیاورم که اینک با شما در پای صحبت شان می نشینیم 

 

پرسش:

جناب راوش اجازه دهید تا نخست چاپ جلد چهارم کتاب «نام و ننگ» را برایتان تبریک بگویم. اگر لطف کنید و بگویید که این کتاب چهار جلدی از چه بحث می کند؟

پاسخ:

در رابطه به مضمون این اثر چهارجلدی باید گفت:  در این کتاب شاید برای اولین بار تاریخ اجتماعی و فرهنگی جامعۀ ما  در سه دوره  تقسیم و از داشته های این سه دوره یاد گردیده است.

این سه دوره عبارت اند از: دورۀ میترایی،  دورۀ اهورایی و دورۀ اسلامی.

جلد اول کتاب  بیشتر روی هویت ملی، اجتماعی و فرهنگی بطور عام بحث می کند. جلد دوم از آغاز پادشاهی کیومرث تا به ظهور زرتشت است که من این دوره را به نام دورۀ میترایی یاد نموده ام . جلد سوم که از ظهور زرتشت تا به ایلغار و سیطرۀ اعراب را در بر میگیرد به نام اهورایی یاد شده است. و جلد چهارم کتاب دورۀ اسلامی است. در هر سه دوره سعی به عمل آمده که داشته ها و نداشته های سرزمین مان تا جایی که مقدور بوده از لحاظ اندیشه مورد بررسی قرار گیرد.

جلد چهارم به ویژه مقاومت ملی و فرهنگی مردم خراسان زمین را علیۀ تجاوز اعراب در عرصۀ فلسفه، پژوهش، عرفان، تاریخ، شعر و داستان بر علاوۀ مقاومت های مسلحانه یاد می نماید.

سوال:

آیا این اثر چهار جلدی شما با اثر دوجلدی دیگر تان به نام « سیطرۀ 1400  سالۀ اعراب بر افغانستان»  تفاوتی دارد؛ زیرا در کتاب دو جلدی سیطره نیز از مقاومت های ملی علیۀ اعراب در خراسان نوشته اید؟

پاسخ:

پژوهش های به عمل آمده در کتاب سیطرۀ 1400 سالۀ اعراب بر افغانستان، کلاً روی اهداف تجاوز اعراب بر کشور ما می باشد. در آن کتاب تفکر، مرامِ  جهان گشایی،  ظلم و استبداد اعراب مسلمان زیر نام دین  در خراسان به بحث گرفته شده است؛  یعنی آنچه را که اعراب مسلمان در سرزمین ما انجام داده اند. در حالیکه در کتاب چهار جلدی « نام و ننگ یا تولد دوبارۀ خراسان کهن در هزارۀ نو» ما  اندیشه،  باور وداشته های سرزمین و جامعۀ خود را در تاریخ به معرفی گرفته ایم و از مقاومت مردم در مقابل متجاوزین و بیگانه ها سخن به میان آمده است. به ویژه جلد چهارم این کتاب  مطلقاً از مقاومت فرهنگی جامعه در عرصۀ تاریخ،  تحقیق،  فلسفه و شعر و ادبیات علیه فرهنگ بیگانه  بحث می نماید. به عبارت دیگر در کتاب « سیطره» تجاوزات ِ متکی بر بنیاد های فکری اعراب مسلمان بیان شده و در کتاب نام وننگ  دفاع و مقاومت  مردم ما در اتکا بر بنیاد اندیشه و باور های شان علیه اعراب مسلمان.

پرسش:

آیا پیش از شما آنچی را شما نوشته اید دیگران نوشته اند؟ منظور در یکی دوقرن اخیر می باشد.

پاسخ:

در یکی دو قرن اخیر من آدرسی را به یاد ندارم که  مثلاً حملۀ اعراب را بر سرزمین ما تجاوز خوانده باشند و اسناد دال بر تجاوز و شقاوت آنها را ارائه کرده باشند. یا دین را در تجاوز اعراب یک ترفند وانمود کرده باشند. بر عکس از تجاوز اعراب بر سرزمین ما در تاریخ ها و تحقیق ها استقبال به عمل آمده و تجاوز اعراب را باعث سرفرازی و حاکمیت اعراب را در سرزمین خویش مایۀ مباهات دانسته اند، زن و مردی را که اعراب به کنیزی و برده گی با خود بردند حق شرعی ایشان و قتل و کشتاری را که نموده اند  سزاوار پدران و نیاکان خود دانسته اند.

در اثر اینگونه پرداخت ها بوده که مثلاً  نسل امروزما میروند و بر گور قاتلین اجداد خویش نذر و خیرات میدهند  و دست دعا به روح آن قاتلین بلند می نمایند. مانند گور لیث بن قیس مشهور به« شاه دوشمشیره » که با دوشمشیره گویا سر از تن مردمان کابل جدا می کرده است. یا مثلاً «جابر انصار و تممیم انصار » را که مردم کابل آنها را در اثر تجاوز شان در دامنۀ کوه سنگسار نمودند. که من همۀ این ناهنجاری های فهمی را در آثار خویش نوشته ام.

پرسش:

شما این اسناد و مدارک  را از کجا بدست آوردید؟

پاسخ: این اسناد و مدارک همه ثبت تاریخ ها می باشند ، در روایات و در نظم و نثر یاد آوری شده اند. اما گفتنی است برخی از گزارشهای تاریخی یا به عبارت دیگر واقعیت ها  به اشکال گوناگون درج تاریخ اند . بسیاری از این گزارش در پوشش دفاع مطرح گردیده اند، برخی دیگری سعی کرده اند که با همین پوشش برای نسلهای آینده واقعیت ها را برسانند. من یک مثال به شما میدهم، در تاریخ و گزارش های تاریخی گفته شده که اصحاب و عشرۀ مبشره و امیرالمومنین ها همه فقیرانه زندگی نموده اند و هرگز مرتکب خیانت و زر اندوزی نشده اند. تاریخ نگاران و گزارش گران برای اینکه نشان بدهند که حقیقت از چه قرار بوده، ثروت ها و مجموع کنیزان و غلام های آنها را نوشته اند بدون آنکه توضیحی ارائه کنند. خوب آنها نمی توانستند بگویند که فلان ابن فلان کشت و زد و برد، چون جو حاکم چنین اجازه یی به ایشان نمی داد. یا نوشته می کنند که فلان نفر بیست و سه زن داشت، در یک جمله ماهیت آن شخص راآشکار می سازند. اکنون کار نویسنده و یا محقق امروزی و نسل های بعدی است که از میان انبوه این گزارش ها  حقایق را بیرون بکشند تا جامعه به عمق مسایل پی ببرند.  مثلأ شخصی می آید به نام قُتیبۀ ابن مسلم باهلی ، چهار هزارتن از مردم تخار را در چهار سوی خود هزار نفر هزار نفر سر می برد. گزارشگر مجبور است در آن شرایط بگوید حضرت قتیبه رحمت الله علیه سردار اسلام ، چهار هزار کافر را به سزای کردار شان رساند و رضای الله و محمد رسول الله را کمایی کرد. اکنون این پژوهشگر امروزی است که مطالعه نماید و تحقیق کند که چرا قتیبه این چهارهزار هموطن ما را سربرید و زنان و دختران شان را به کنیزی و پسران شان را به غلامی به دارالخلافه فرستاد تا در بازار های مکه و مدینه بفروش برسند.

پرسش:

اگر در افغانستان چنین تحقیقات مستند بر آثار قدما صورت نگرفته در دیگر کشور ها هم پژوهشگران در قبال این مسایل سکوت اختیار کرده اند؟

پاسخ:

در سایر کشور ها خوشبختانه  سکوتی مانند کشور ما صورت نگرفته است، بلکه به نحوی از انحا واقعیت های تاریخی و ظلم و استبداد متجاوزین را به هر رنگ و جامه یی که بودند اشکار نموده اند. مثلاً جرجی زیدان نویسندۀ از بیروت تاریخ تمدن اسلام اسلامی را می نویسد که در آن از کارکرد های مسلمین یاد نموده ؛ استبداو و بیداد شان را هم از لحاظ تفکر و هم از لحاظ مناسبات اجتماعی مورد بحث قرار داده است. در ایران روان شاد مرتضی راوندی، عبدالحسین زرین کوب، به ویژه در پسینه سالها روان شاد داکتر شجاع الدین شفا، داکتر انصاری، علی میرفطروس و بسیار دیگر کار های بزرگ تحقیقی انجام دادند. مخصوصاً دو کتاب شجاع الدین شفا « تولد ی دیگر و پس از هزار و چهارصد سال» ایشان بی نهایت ارزشمند است.

همینگونه  شرق شناسان غربی پژوهشهای وسیعی در زمینه دارند که من از اکثر آثار ایشان بهره برده ام- با وجود که بیشتر کار من استفاده از منابع دست اول بوده است.

پرسش:

کتاب « پس از 1400 سال» شجاع الدین شفا با کتاب « سیطرۀ 1400 سالۀ...» شما چه تفاوت دارد؟

پاسخ: در محتوا گفته میتوانم هردو کتاب مبیین افشای جنایات اعراب  مسلمان می باشد. اما از لحاظ دیگر ایشان در مجموع روی استبداد اعراب از دجله تا سند نمونه های آورده اند. کاری که من در آثار خود نموده ام اینست که حوزۀ جغرافیایی سرزمین خراسان را در نظر داشته  و اسناد جنایت در این سرزمین را نگاشته ام. هدف من این بوده است که برای نسل های بعدی مأخد وجود داشته باشد  تا زحمت مراجعه مثلاً به 15 جلد تاریخ طبری ، یا ابن اثیر، یا مروج الذهب و یعقوبی و دیگر تواریخ و منابع را نکشند و  بتوانند راحت آنچه که در تاریخ برسرزمین شان از سوی مستبدین گذشته را در یک منبع پیدا نمایند.

دیگر اینکه پژوهشگران پارس یا ایرانی  آنچه را که مربوط به سرزمین ما بوده ، همه را به خود نسبت داده اند، درحالیکه واقعیت چیزی دیگری بوده و من این مسأله را در آثار خود روشن ساخته ام

اگر این مسأله روشن نمی گردید نسل های امروز و فردا، گذشتۀ تاریخی خویش  رابدون هیچ افتخاری می پنداشتند. در حالیکه قضیه بر عکس است، ریشۀ درخت تمام مقاومت ها در سرزمین ما آبیاری شده و زادگاه و پرورشگاه شخصیت های مهم ملی و فرهنگی، سرزمین ما بوده است.

 

پرسش:

در این صورت چرا شما را دین ستیز می گویند، آیا واقعاً شما خواسته اید دین ستیزی نمایید؟

 

پاسخ:

نه من و نه هیچکس دیگر با دین مشکل ندارد و نمی خواهند با دین بستیزند. نبرد (البته منظورم ازستیز، تقابل معنوی است)  با کسانی است که با شمشیر دین وارد شده، می کُشند، می دزدند، می برند و غارت و تجاوز می کنند. وقتی کسی دین را شمشیر ساخته باشد و بیاید بر تارک انسان ها بکوبد،  ایا انسان  دیگری حق ندارد مقابل آن شمشیر سپر بگیرد و ضربۀ آن را با ضربه پاسخ بدهد؟ اگر چنین نکند که نابود می شود! اینجاست که عده یی  خِرفت و آنهایی که که با شمشیر دین وارد شده اند و در نبرد شکست می خورند، فریاد میزنند که آی مردم ببینید این آدم ها با دین می ستیزند. راست هم می گویند، چون او شمشیر دین را در دست دارد و من می خواهم شمشیر او را بشکنم و از خود دفاع نمایم، دراین صورت واقعاً با دین ستیزیده ام ، چون شمشیری که او بدست دارد دین است.

می خواهم در همین رابطه به شما مثال بدهم. در اروپا وقتی کلیسا بیداد می کرد، تمام نویسندگان و دانشمندان و شعرا علیه بیداد کلیسا و پاپ ها متحد شده بودند تا پس از بیشتر یک قرن موفق شدند شمشیر کلیسا را خورد و نابود کنند. امروز شما می بینید که جامعۀ اروپا دیگر با دین مشکل ندارد. مردم هرگونه که می خواهند زندگی می کنند و به باور های خود ایمان دارند به کلیسا هم میروند، ولی در جامعه بجای شمشیر دین، این قانون است که نظم جامعه را  نگهمیدارد. ما نیز باید از این مرحله بگذریم تا برسیم به عدالت قانون. سرو صدا های دین ستیزی و محکوم کردن انسان ها به این بهانه خود شمشیر دیگریست در دست غارتگران انسان ستیز 

پرسش:

شما فکر می کنید در شاهراه رسیدن به مرز عدالت قانون، آنگونه که روشنفکران اروپا بسیج شده بودند و کوشش های لازم را نمودند، در افغانستان هم چنین آرمان ملی نسج گرفته؟

 

پاسخ:

آرمان ملی، در وجود عناصر ملی تبلور پیدا می کند که با تأسف در سرزمین ما بجای عناصر ملی بیشتر عناصر مذهبی، قومی، زبانی، تنظیمی و حزبی و منفعت جوی خودخواه قوام یافته و رشد کرده است. یعنی ما در پسینه سالها بجای شاعر، نویسنده، محقق و سیاستمدار ملی و آرمانگرا، شاعر، نویسنده، محقق و ساسیتمدارِ مذهبی، قومی، زبانی، تنظیمی و حزبی داشته ایم، یا کسانی را داشته ایم که به هر قیمت ممکن برای بهبود و لذت بردن خویش از زنده گی اندیشیده اند.  به همین خاطر بازتاب آرمان ملی و دادگرانه نیز زندانی تفکر این عناصرگردیده است. در حالیکه آرمان ملی پدیدۀ فرا دینی، قومی، زبانی و دیگر تعلقیت های محدود و منحصر گروهی را تشکیل میدهد. و این پدیده در ادبیات، باور و فرهنگ سیاسی دادگرانه میتواند تجلی نماید. خوب البته این هم یکی از مراحل دشواریست که در سایر جوامع نیز وجود داشته و ما نیز این مرحله را باید بپیمایم، یعنی زیاد مأیوس کننده نیست همین اکنون شما ملاحظه می کنید که جوانه های آرمانگرایی ملی و ادبیات دادگرانه در سرزمین خشکیدۀ ما تازه نمو نموده و سبز گردیده اند.  فقط مهم اینست که روشنفکر یا عناصرملی بتواند «درآویختن» با دروغ هاو باورها را با «درآمیختن» با دروغ  ها و باورها معاوضه نکنند. من این موضوع را در جلد چهارم کتاب و نام و ننگ به صورت مفصل در فصل آخر آن  نوشته ام.

اما اینکه آیا جامعۀ ما هم میتوانند مانند جامعۀ فرهنگی اروپا به نتایج دلخواه برسند یا خیر، پرسش دیگری است. که باید از بُعد دیگری به آن پرداخت.  فرهنگیان در اروپا در مقابل کلیسای اروپا مبارزه میکردند، یعنی دوسوی نبرد خودی بودند، حمایت خارجی وجود نداشت. اگر دولت بود، اگر روشنفکر بود، اگر پاپ بود، همه اروپایی بودند، عناصر خارجی وجود نداشتند که از یک جناح نبرد حمایت کنند یا آنرا تمویل نمایند. دیگر اینکه سراسر اروپا یکسان در آتش استبداد مذهبی می سوخت، فرانسه، انگلستان، جرمنی، اطریش، اسپانیا، روسیه و غیره و غیره. حالا همین اروپایی که خود سرگذشت خونین را پشت سر گذاشته، بدبختانه، در حمایت از همان استبداد در افغانستان به خاطر تامین منافع اقتصادی خویش دفاع می نماید. یعنی استبداد مذهبی در افغانستان  با پشتیبانی غرب بیداد می کند. نه تنها که در افغانستان که در سراسر جهان. شما نتایج بهار(!)عربی را  در کشور های عربی افریقایی مشاهده می نمایید. آیا در عقب این بهار(!) عربی منافع نفتی غرب نهفته نیست؟ که هست. همین اکنون القاعده در سوریه و مصر بیداد نمی کند؟ که می کند.  مگر تشکل گروه های تنظیمی در افغانستان از سوی غرب تمویل نمی گردید؟ و همین کنون دولت و سران تنظیم ها منافع خارجیان را در افغانستان تامین نمی کنند.

در یک چنین شرایطی عناصر ملی باید با کی بستیزند. از یک سو غرب هر روز به وسیلۀ عناصر زر خرید خویش وحشت می آفریند، از جانب دیگر به عنوان مبارزه با وحشیان خود وارد کارزار می گردد، و به مردم وانمود می کند که اگر غرب نباشد افغانستان نابود می شود. در حالیکه { خود کوزه و خود کوزه گر و خود گِل کوزه ست} و از جانب دیگر مردم را با تبلیغات و پشتبانی های مالی خویش تا گلو  در مرداب باور های استبدادی که هر روزعمیق تر حفرمی کنند غرق می نمایند. حتی درکشورهای خود در غرب!

این ها همه مسایلی اند که عناصر ملی و روشنفکران واقعی را گیج ساخته اند که  باید علیه کی جبهه بگیرند در حالی که  جهان از استبداد حمایت می کند؟

 بُعد دیگر؛  فقر و دشواری زندگی ، بسیاری از روشنفکران را وادار نموده  تا ارمانگرایی ملی را به بهایی بهبود زندگی خویش بفروشند!  برخی از روشنفکران که دیروز مدعی آرمان های ملی کلان بودند ، امروز در همین غرب به خاطر منافع شخصی خویش دریغ نمی کنند که از پست ترین شیوه ها کار نگیرند. اما؛ یادم می آید که طنز نویس بسیار خوب ما آقای هارون یوسفی در محفلی در هالند - شاید تصادفی دعوت شده بود-   که در آن محفل سفیر افغانستان در هالند هم تشریف داشتند، هنوز یک طنز انتقادی علیه دولت را نخوانده بود که گردانندۀ محفل ازش خواهش کرد به احترام سفیر صاحب از دولت انتقاد نکند. اما هارون یوسفی طنز دوم خود را خواند و  نه خود؛ بل که  سفیر را به ترک محفل به عنوان اعتراض واداشت. در همان محفل از گرداننده گان گرفته تا مدعوین همه روشنفکران بودند وتعبیدی و خود تعبیدی ویا هم  پناهنده گان مخالف (!) با دولت افغانستان. اما مشاهده می کنید که برخی از این روشنفکران (!) برای تامین منافع خویش دریغ نمی کنند که مراعات خاطر  دشمنان سعادت مردم را نکنند. من این مثال را دادم که شما هویت و شخصیت برخی از مدعیان روشنفکری را تشخیص بدهید. در اثراین داد و ستد غیر ملی است که امروز روشنفکران نمی توانند با هم بسیج شوند و حوزۀ کاری مشترک بسازند، ایجاد نفاق یکی از پنهان کاری های غربیان و کشور های عربی در بین روشنفکران تا سرحد حذف آنهاست.

 

پرسش:

پس در این صورت چگونه باید  مبارزه کرد؟

 

پاسخ:

یگانه راه اینست که عناصر روشنفکر و ملی همانگونه که گفتم صلاحیت آن را در وجود خود پیدا نمایند که از«درآمیختن» با دروغ  ها، باورها و به خود اندیشیدن ها  به «درآویختن» با دروغ هاو باورها و به خود اندیشیدن ها برسند. متحد شوند و کار بسیار گسترده یی را آغاز نمایند! برای رسیدن به این هدف بایست که  عناصر ملی  و آرمانگراکه دارای سلیقه های سیاسی و ایدیالوژیک مختلف هم هستند،  بدون در نظر داشت منافع فردی و ايدئولوژيکی خود، از حقايق و ارزش‌های ملی که وجود دارد سخن بگویند و در موضع دفاع از آن  درسنگر مشترک قرار بگیرند، شجاعانه  سلیقه های سیاسی و ایدیالوژیک خود را کنار گذاشته و از واقعيّت هایی که از لحاظ تاريخی، دینی، آنگونه که هست واثر انداخته اند سخن بگويند، ولو اگر بیان این واقعيّت ها، با سلیقه های سياسی یا ايدئولوژيکی آنها در تخالف باشد. امابايد بگويند و مشت محکمی به دهان دشمنان ملت خود حواله نمایند، امروز بدبختانه یک اکثریت از روشنفکران ما با این دغدغه و هراس به سر می برند که واقعیت ها را بگویند یا نه ؟ گاهی هم منتظرند که بگذار دیگران بگویند، چرا من سرخود را به درد بیاورم و درگیر شوم. یا همانگونه که در چند نوشتۀ دیگر هم گفته ام مشغول تأمین شکم  و زیر شکم خود هستند، که باشند، انسان برای خود هم حق دارد زندگی کند اما  نه به بهایی  چشم پوشی از حقیقت . این واقعاً زشت ترین تصمیم است که برخی ها به آن خو گرفته و یا می گیرند.

 عدۀ دیگری نیز هست که سخن می گویند، اما چیزی که فقط خوش خودشان می آید. در حالیکه  از چيزهائي باید سخن گفته شود كه هر كسی شهامت گفتن آن را ندارند و آن گفته ها در تغییر و تکامل جامعه موثر است. اگر چنین صلاحیت و تصمیم به وجود آید، جامعه میتواند به مرز عدالت قانون برسد یگانه چیزی که امروز تا رسیدن به عدالت قانون در دستور کار نویسنده گان باید قرار بگیرد ، تعمیم عقلانیت و تقدس زادیی است.

 

پرسش:

دراین روزها خشونت علیه زنان و دفاع از حقوق زنان زیاد مطرح می باشد. چون من خبرنگار مجله ی زن استم و رابطۀ زیاد با انجمن های دفاع از حقوق زنان دارم خواستم نظر شما را در این مورد بدانم، زیرا طوری که آگاه شده ام شما دربارۀ رابطۀ زن و مرد می خواهید کتابی بنویسید که عنوان دقیق آن بیادم نیست؟

 

پاسخ:

ببینید، ما در شرایط زندگی داریم که اکثریت حوصله ی خواندن، نبشته و گفتگو های چند صفحه یی را از دست داده اند. بهتر است بحث در این رابطه را به یک زمان دیگری موکول نماییم، در این رابطه حرف های ناگفتۀ بسیار است که باید گفت.

از محترم سلیمان راووش این محقق بزرگ سپاسگذاریم سعادت و عمرپر بار و دراز برایشان آرزو می بریم.

امان معاشر ، خبرنگار آزاد

(عناوین برخی از آثار راوش)

 

(دو پژوهشگر نامی از دو مرز همزبان و هم فرهنگ، سلیمان راوش از افغانستان و علی میرفطروس از ایران، در یک نشستی فرهنگی در پاریس)

+ نوشته شده در  ساعت   توسط   | 


   

پرسش وپاسخ امان معاشر با شاعره بی نظیر خانم بهار سعید

 

خانم بهار سعید  زن شایسته  و چون بهار در میان زنهای کشور درخشش خاص دارد و نظراتش میتواند تغییر دهنده ی نظرات سابق کشور گردد.اشعار زیبای ان در تاریخ زندگی کمتر نظیر دارد و تا به حال به جز از دو زن رابعه بلخی و فروغ فرخزاد کسی دیگری را نمی شناسیم و خانم بهار سر امد انهاست.اشعارش نمونه ی بارز از فهم و درایت یک انسان است. انسانیکه با گذشته ی ننگین طبقه زن برای همیشه وداع گفته است و طرز تفکر انرا که نو و تازه است میتوان از نویشته ها و آثارش فهمید و درس انسانی گرفت.

 

پرسش: شیوه ی نگارش شعر شما را در تاریخ زندگی جهان به استثنا چند زن مثل رابعه بلخی فروغ فرخ زاد زن دیگری این قدرت و توانایی را ندارد شما از یک کشور عقب مانده چگونه صاحب این نظر شدید؟

 

بهار سعید: با درود های فراوان به شما آقای معاشر و همه خوانندگان گرامی ، می خواهم هرچه کوتاه تر به پاسخ ها بپردازم.

 

پاسخ: اگر در پهنه ی جهانی بنگریم سخن سرایان بسیار پیشینه به نوشتن بی ترس احساس زنانه دست زده اند که دست کم  میتوان تا زمان بلتیس یونانی دور برویم.

 ولی اگر از زنان پارسی زبان بگوییم از دید گاه من رابعه ی بلخی این دلیری را در زمان خود آغاز نموده است گرچه سروده های او را برادرش از میان برد مگر همان چند تاییکه در دست است گواه این می تواند باشد که با درنگر داشت جایگاه زن آن زمان و بند زنجیر ها ی آن روزگار او احساس خود را با زنانه ترین شیوه و بی ترس به سرودن گرفته و همان سنت شکنی های« فروغ فرخزاد» را  با در نگر داشت زمان خویش نموده، گویا« فروغ» زمان خویش بوده است.

هنگامی که به سرایندگان امروز می رسیم فروغ فرخزاد بی پروا از زنجیر و زولانه های مرد سالاری و دین سالاری دست به این شورش دلیرانه زده، خویش و زن را آنگونه که خواسته آزاده به بیان نشسته  تا آنجا که  از میان مردم زمان خویش بیرون رانده شد ( البته جدا از گروه دانا و اندکی که  کارکرد های او ارج می گذاشتند)

درباره ی خود اگر بگویم:  در آغازی که   عاشقانه سرودن در من بیدار شد نا آگاهانه از دیگران، به این کار دست زدم زیرا  دل خویش یا  دخترک نو جوانی را می سرودم، من که ازده سالگی سرایش را آغاز نمودم   کسی در خانواده نمیدانست که من می سرایم در آموزشگاه هم  نظمکی که در پایان مقاله های خواسته شده ی آموزگار  می افزودم  میدیدم که شاگردان دیگر این کار را نکرده اند  نظمک خود را پنهان می کردم زیرا می پنداشتم که همه همان گونه که میتوانند مقاله بنویسند نظم هم بنویسند مگر این کار را ننموده اند پس برین برآیند می رسیدم که کار من بیجا بوده؛ ازین رو سرودن های من تا زمانی زیادی پنهان ماند، روی این آوند( دلیل )  از شما چه پنهان برای رهنمایی و یا انگیزش من در این راه کسی کتاب چکامه یی به دستم  نداد  پس به آسانی می توانم بگویم که من یگ گیاه خود رو هستم.

بیگمان این پرسش پیش می آید که: پس چگونه سرودن را دانستم؟

باید گفت که همان نظم های دفتر های درسی آموزشگاه مانند:

 موشکی ره به جوال گندم داشت

   چشم خود را به مال مردم داشت (  که تا امروز هم به یاد دارم )

 

و یا:

 مژده که آمد بهار

سبزه و گل بی شمار

و یا

بشنو از من قصه ی نجار را

    می کند با شوق او این کار را

آموزگاران من درین راه بوده و پسان ها برنامه های ادبی رادیو.

 پیش از آن که دانشجوی دانشکده ی ادبیات دانشگاه کابل شوم باز هم نا آگانه به برهنه سرایی که بیرون سرودن دل یک دوشیزه ی جوان کشور و روزگار من بود  یا بهتر بگویم خود راستین خویش را دنبال می نمودم ، مگر پس از زمانی   این روش را آگاهانه پیش گرفتم.

پرسش: نظرات کهنه که بالای مرد و زن افغان حاکم است و در تحول جامعه اثر منفی دارد چگونه میتوانید افکار مردم را تغییر داد؟

پاسخ: با دریغ باید گفت که امروز در میهن ما کهنه گرایی ها هر روز بیشتر و بیشتر می گردد و به نام دین، مذهب،غیرت، ننگ و ناموس، عنعنه ووو... بند و زنجیر های دیگر؛ کودکان در دامان مادر که نخستین آموزشگاه آدمی است مغز شویی می شوند تا آن جا که زیر این فرهنگ زن ستیزی خود زن ها هم زن ستیز بار می آیند، از همان گهواره رفتار و کردار مادر و پدر ها با کودگ دختر و پسر دو گونه است خواهر باید فرمانبردار برادر باشد برادر باید آزادی های بیشتر از خواهر داشته باشد و کمی بالا تر اگر برویم مادر باید فرمانبردار پدر باشد به ویژه در کشور های اسلامی ، زیرا پدر نفقه می آورد پس او باید برتر و با ارزش تر از مادر باشد مگر کسی نمی پرسد که چرا کار بیست و چهار ساعته ی  مادر( یا این کارگر بی مزد ) با بار داریهای پی در پی و پرورش همزمان بیشتر از 6 کودک،  ارزش کمتر ازکار هشت ساعته ی پدر دارد؟.

 همچنان هیچ کس نمی پذیرد که ارزش زن و مرد در پیکر هستی به یک اندازه مهم است زیرا بی یکی از این ها  آفرینش از کار می ماند درست همان گونه که در پیکر آدمی کارکرد «جگر» و کارکرد« دل» جدا گانه است  هرکدام کار ویژه ی خود را دارد مگر هیچگاهی نمی توان گفت که« دل» از «جگر» و یا «جگر» از« دل» برتر است هرکدام برای کار جداگانه آفریده شده و گونه ی کار دلیل بر برتری یکی بر دیگر نبوده پیکر آدمی بی یکی از این ها میمیرد.

از دید من مردم تا خود دانا نشده و کارکرد های همدیگر را در خانواده ارجگزاری ننمایند، به دختر و پسر حقوق برابر ندهند، هردو را یکسان از آموزش و دانش بهره مند نسازند در چپیره(اجتماع) هم  پیشرفتی دیده نخواهد شد زیرا خانواده کوچکترین  یکه ی (واحد ) چپیره می باشد.

به گفته ی فردوسی بزرگ: « توانا بود هر که دانا بود »

 

پرسش: خانم های که در کشور تحصیل کرده اند فروان اند.باید نظرات انها را در بسیار مسایل تغییر بدهید و این وظیفه را چگونه انجام میدهید؟

 

پاسخ: بله شما درست می فرمایید بانوان با دانش در کشور ما بسیارند مگر افسوس که زیر فرهنگ ستم سالاری ها ( قانون غلبه ی قوی بر ضعیف )  پرورش شده و خویش هم یا که این فرهنگ راپذیرفته و ستم پذیر بار آمده اند و یا اگر بخواهند خود  را ازین بد بختی ها رهایی بخشند درگام نخست خانواده و سپس چپیره ( اجتماع )  بر سر شان خواهد زد. برای یکسو گذاشتن این فرهنگ ستم سالاری نخست باید مردان کشور خویشتن را از ننگ و ناموس سالاری ، عنعنه سالاری، جنسیت سالاری، خودخواهی سالاری، دین سالاری ، غیرت سالاری و سرانجام هر سالاری رهایی بخشند و بپذیرند که این پدیده ها باید در خدمت آدمی باشد نه آدمی در خدمت این پدیده ها، زیرا پدیده ی که برای آدمی بدبختی بار آورد همان بهتر که به همان زمانی های که آفرینشگرش بوده گذاشته و خود به پیش گام بردارند پس بی همکاری هردو جنسیت پیروزی بدست آمدنی نیست.

 

پرسش: اشعار تان زیباست و کاملن نظرات تازه دارد برای همنوان خود این شیوه را چگونه باید تدریس کنید و بفهمانید؟

 

پاسخ: از دیدگاه من هر هنرمند، نویسنده، سخن سرا ووو... باید روش تازه ی خود را داشته و برای دیگران پدیده های تازه و نو پیشکش نماید زیرا اگر کارش تازگی نداشته و داشته های دیگران را با کمی دگر گونی بیرون دهد من آن را هنر نه بلکه پیروی، مانشگری ( تقلید) می پندارم که بسیار زود از میان خواهد رفت  ، زیرا مردم همان آفرینشگر آغازینش را بیشتر می پسندند تا تقلید گرش را .  پیغام هنر راستین « رهنمایی است نه پیروی » از این رو به نگر من هر هنر مند و خامه بدست در گام نخست باید خود راستین خود باشد که  روی این آوند من نمی توانم آموزگار کسی باشم جز این که بگویم مانشگری(تقلید) را باید یکسو گذاشت.

 

پرسش: میگویند در امریکا پیکره شما را ساخته اند؟ در رابطه معلومات بدهید.

 

پاسخ: بله پروفیسور استاد امان اله حیدر زاد با چیره دستی تمام مهربانی نموده و پیکره ی از من ساخته اند

پس از آن که نخستین دفترچکامه ی من به نام « شکوفه ی بهار » در سال 1994 ترسایی از چاپ برون شد در سال 1995 یک پوشانه ی آن بدست استاد حیدر زاد رسیده بود البته من از استاد امان اله حیدر زاد و این که در کجا زندگی می کردند آگاهی نداشتم دفترم را کسی دیگر  برای شان رسانده بود. در سال 1996 روزی تلفون زنگ زد من که پاسخ دادم از آن سو شنیدم که استاد خویش را برایم شناسایی نموده و گفتند که دفتر سروده هایت را کسی برایم فرستاده و من آن را تا پایان خواندم در این میان سروده ی « چشمان مرا به بلخ زیبا ببرید » مرا آن گونه پسند آمد که اشک در چشمانم پدیدار شد و خواستم که پاسخی برای این سروده بنویسم قلم بر دست به اندیشه  ی این که چه بنویسم و چگونه بنویسم ؟ ناگهان دیدم  بروی کاغذ نگاره یی از تو کشیده ام و این برایم انگیزه ی شد که  تندیس ترا بسازم پس ازت خواهش می کنم که برایم چند پارچه رُخش(تصویر)ت را به گونه ی  دور خوردن  بفرست تا من کارم را آغاز نمایم چون کسی را که من بخواهم ارجگزاری نمایم در زمان زندگی اش می نمایم»

هنگامی گه گوشی را گذاشتم بسیار هیجان زده شدم  زیرا برای نخستین بار با استادی که تنها از او نامی شنیده بودم آشنا شدم و دوم هم برای این که میخواهند تندیس مرا بسازند بهتر بگویم تندیس مرا نه بلکه تندیس کسی را که سروده هایش را این گونه با دید بلند ارجگزاری می نمایند، برای من ارجگزاری از سوی  استادی به چیره دستی پروفیسور حیدر زاد بسیار با ارزش بود. از خوشی بسیار ناگهان این چهارپاره را نوشتم

 

پسند آمد ترا استاد این ره     که طبع من سخن را می تراشد

بیا زیبایی بختم نگه کن        که دستان تو من را  می تراشد

 

ز انگشتت به سوی آفرینش    تراویدن  خرام  تازه  دارد

 

تراشیدن که در دست تو افتد    توانایی  دگر  آوازه  دارد

 

ز تو تا قله های چیره دستی     هنر در خویشتن نازیده باشد

 

که نامت این چنین هنگامه افشان   بدوش اوج ها بالیده باشد

 

 

 البته در آن گفتگوی تلفونی استاد  فرمودند که دفتر « شکوفه ی بهار » را دارند ولی میخواهند که یک پوشانه(جلد) را با دستینه( امضاء) خودم داشته باشند من هم همین چارپاره را در آن دفتر نوشته و برای شان فرستادم.

در درازای که استاد روی تندیس کار می کردند نیاز به این بود که من هم چند باردر برابر شان باشم مگر با چیره دستی که  دارند من دو باری که برای همایش های ادبی در نیویارک مهمان شده بودم در برابر استاد برای چند ساعت کوتاهی در پهلوی نیمکاره ی تندیس ایستادم و همین کوتاه زمان هم برای  چیره دستی شان بسنده بود. البته در این روبرویی آقای سحر مهجور با نجیبه جان همسر شان، آقای جفایی و چند دوست دیگر هم آنجا بودند ما همه  هنر نمایی استاد را با چشمان خود گواه بودیم که چه ژرف در هنر خویش فرو رفته چکامه خوانی ها، سخن گویی ها، پرسش و پاسخ  ها و گاهی هم شوخی ها هیچ گونه  رخنه ی و کارکردی در دستان تراشنده ی شان نداشت.

پس از آن که تندیس ساخته شد استاد گرامی در همایش با شکوهی در نیویارک  گرد آمده از منش های ادبی و فرهنگی  با پرده برداری،  این تندیس بمن اهدا نمودند که من این کارکرد شان را از ته ی دل می ستایم نه برای این که این تندیس از من بود بلکه ارزش کار شان درین بود که اگر به کارکرد کسی باورمند باشد او را در زمان زندگی اش ارجگزاری می نماید گر چه که استاد جایگاه و شناسه ی جهانی دارند  مگر تا آن جایی که من آگاهی دارم  در کشور های شرقی نخستین هنرمندی هستند که دست به ساختن تندیس یک زن قلم به دست در زمان زندگی اش زده اند.

ناگفته نماند که استاد انگیزه ی ساختن تندیس را در شب پرده برداری هم برای مهمانان که همه فرهنگیان پارسی زبان بودند  گفتند. این تندیس بار بار در نمایشگاه های امریکا و دیگر کشور های جهان در میان دیگر آفرینش های استاد به نمایش گذاشته شده است.

 

 

پرسش: قسمیکه که من اطلاع حاصل کردم شما برنامه ساز و گرداننده ی تلویزون بودید و علاقمند و اخلاصمندان زیاد داشتید و پروگرام شما را پر بینینده توصیف میکنند.چرا شما این مشغولیت خوب را ترک کردید؟

 

پاسخ: بله من برای 18 ما در سال 2007  و2008 ترسایی در تلویزیون خراسان که از کالیفورنیا پخش می شد هفته ی یک بار برنامه ی ادبی به گونه ی زنده پیشکش می نمودم مگر این تلویزون چون پشتوانه ی پولی نداشت بسته شد.

در سال 2010 ترسایی در تلویزیون «آریانا افغانستان» برای 16 ماه هفته ی یک بار برنامه ی ادبی به گونه ی زنده پیشکش می نمودم و همه ی کوشش من این بود که این برنامه در زاوری (خدمت) زبان پارسی باشد روی این آوند هنگامی که زندگی نامه ی سخن سرایان را می خواندم به جرز از واژه های پارسی هیچ واژه ی بیرونی را به کار نمی بردم. زمانی که سخن سرایان پیشینه را به سناشایی می گرفتم  دشواریی نداشتم البته نام ماه ها را که به پارسی میگفتم اگر یکی از مسؤلان آن جا می بود بر من خرده می گرفت که این نام ها را کسی نمی داند باید عربی آن را بگویم مگر من برای این که مردم آشنا شوند آن را به پارسی گفته سپس عربی آن را هم افزون می نمودم برای نمونه میگفتم « در ماه فروردین یا حمل » که با این هم به خرده گیری این که مردم نمیدانند یا حساسیت نشان میدهند روبرو میشدم مگر پا فشاری من در این بود که « هنگامی که من  یک برنامه ی آموزشی پیشکش می  نمایم نمی خواهم که پیرو ناآگاهی و یا حساسیت مردم باشم زیرا برنامه ی آموزشی نباید دنباله رو مردم باشد بلکه مردم را  راهنما باشد» از آن پس هر برنامه ی را که پیکش میکردم به این گمان بودم که برنامه ی پایانی من است زیرا من نمی خواستم پیرو روش تلویزیون که همانا دنباله روی از مردم ( یا بهتر بگویم بسیاری از پارسی ستیزان) است باشم. زمانی که سخن سرایان پسین را به شناسایی می گرفتم چون آن ها آموزش  آموزشگاهی و دانشگاهی هم داشتند واژه های آموزشگاه، دانشگاه، دانشکده، دانشجو را هم بر این واژه های ناروا ( ممنوعه )  افزودم  دیگر از توان تلویزون پا بسیار فراتر گذاشتم و  در ماه جنوری 2012 ترسایی سرپرست تلویزیون که تازه ترین برنامه ام را دیده بود بر من خورده ی این را  گرفته و با ادب فراوان  گله مند شدند که به گفته ی خودش « گرچه تو درست میگویی مگر پالیسی تلویزیون این را نمی پذیرد زیرا  یا مردم حساسیت نشان میدهند و یا  میگویند که ما گپ های بهار سعید را نمی فهمییم »  ( البته این سخن ها را پس از آن که مردم دلیل  دست کشیدن من را پرسیدند در برنامه های زنده ی تلویزیونی نیزبه همه هم گفتند)

چون برنامه ی من در زاوری ( خدمت) به زبان و ادب پارسی دری بود و من هیچ واژه ی زبان دیگر را در برابر داشته های این زبان نمی پذیرفتم پس اگر این واژه ها در برنامه ی من راه نداشته باشد من هم دروازه ی  برنامه را می بندم .  از آن جایی که این یک ساعت برنامه در یک هفته برایم رایگان داده شده بود من دو گزینش داشتم یا که با روش تلویزیون سازگاری مینمودم یا که برنامه را می بستم، چون من زبانم را بسیار دوست دارم و در این باره نه خواهش پذیر و نه  فرمان  پذیر هستم از برنامه دست کشیدم . البته اگر برای این یک ساعت پول می پرداختم  پالیسی این تلویزون برایم آزادی کاربرد هر واژه ی را میداد ( گویا با خریدن یک ساعت پالیسی تلویزیون فهم و حساسیت پارسی ستیزان هم دگرگون می شد) مگر من پولی برای پرداخت نداشتم.

 

پرسش: در خانواده شما کسی چکامه میسراید؟فرزندان نازنین تان درراه شما قدم گذاشته اند فرزندان خود را در این راه میبرید یا چطور؟

 

پاسخ: فرزندان من درین راه نرفته اند ، همه ی خانواده ی من چه خواهر و برادرانم و چه فرزندانم مغز های ساینسی دارند . گر چه در کودکی فرزندانم همیشه برای شان آن نظم های دوران آموزشگاه خویش را بجای لالایی شبانه می خواندم که خوب هم یاد گرفته بودند مگر به چکامه هیچ دلچسپی ندارند

از میان هفت خواهر و برادر تنهای تنها من توانایی سرودن را دارم خواهر بزرگم که بسیار دوستدار چکامه است و در زمانی که من شاگرد آموزشگاه بودم سروده های دیگران را با آوای بلند می خواند و بیگمان که روی من بی درایش ( تأثیر) نبوده است دسترسی به سرودن ندارد. همچنان در خانوادهای پدر و مادرم هم کسی چکامه نمی سرود.

 

پرسش : درین روز ها چه کار کرد ها دارید؟

 

پاسخ: از کارکرد های کنونی من که پرسیده اید: افزون بر کار های روزانه کوشش دارم که دفتر سومی ام را آماده ی چاپ نمایم گرچه آماده است مگر هر زمانی که سروده یی  را بازنگری می نمایم کمتر از دیروز می پسندم درست همانگونه که سروده های چاپ شده ام را، پس میخواهم که کمی روی آن ها کار کنم.

با سپاس بسیار از شما و از همه خوانندگان گرامی مجله ی زن.

شاد و پیروز باشید.

 

نمونۀ شعر از بهار سعید لذت ببرید:

 

بیا در بسترم امشب
زعشق آتشین  تـو به   سـوز  دیگرم  امشب
به رویائیکه می بینم که تابی بـرسـرم امشب
چو
قرص ماه  آتشپاره  افتی در برم  امشب
بدستان تو می
 بخشم تن عصیانگرم  امشب
بیا در بسترم امشب
برای
 حس   گـرمایت  به  حسرتگاه  تنهایم
به بستربی تو
 میسوزم ، به  آتشگاه  بیجایم
چوشاخ عشق تر روئیدۀ این
 حرص زیبایم
که داغ بوسه هایت گل زند برپیکرم امشب
بیا در بسترم امشب
بروی شانه هایت ریز،عـطـر تـازه ی مـویم
به دور گردنت پیچد
 دو دستم  تا  به  بازویم
به تنگ سینه ات بفشارجسم داغ
 وخوشبویم
به شعرم بهر آغوشت خودم عریان ترم امشب
بیا در بسترم امشب
فرار از خود نمایم در برو و
دوش  تو  میگردم
زهر سودر تو می پیچم، عسل نوش تو میگردم
به شور وشوق سرمستی هم آغوش تو میگردم
دوتا پیکر یکی گردد،
 ترا در خود  برم امشب
بیا در بسترم امشب

 

امان معاشر ،خبرنگار، مجلۀ زن

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط   | 

                                                                          

مصاحبه امان معاشر با داكتر رمضان بشردوست، نماينده مردم در ولسي جرگه

امان معاشر:عالیقدر محترم داکترصاحب رمضان بشر دوست!

احترامات من و همکارانم را بپذیرید.

شما در زمان تصدی وزارت پلان و مخالفت با انجو های نا بکار ؛ به سر زبانها افتادید و سپس ندای بر حق شما در پارلمان به دفاع از آزادی و بیان حقایق و حقوق حقه ی انسان زحمتکش و محروم  کشور که از گلون صاف تان بیرون میریخت افتخارات و محبوبیت شما را نزد مردم صد چندان کرد. و آرایی را که مردم در انتخاب ریاست جمهوری به صندوق شما ریختند واقعاً رای مردم است و متباقی پر از جعل ؛ تزویر ، دروغ و دسایس گسترده است.

بهر حال توفیق مزید برای شما آرزوی من میباشد ؛ امید است به پرسش های آتی از طرف جناب شما پاسخ  در خور داده شود.

سوال: بنیاد "بشردوستان"را که بخاطر دستگیری  از مردم اساس گذاشته اید؛ چرا با نام شما در ارتباط است؟ آیا خدماتیکه در مورد انجام یافت، اسباب رضایت خاطر شما و مردم را فراهم ساخته است؟ از نظر ما این وظیفه برایتان کوچک است و وظیفه ی بزرگ تر از آن را باید متصدی میشدید.

داکتر رمضان بشر دوست:

بنام خدا و به ياد شهدا

هموطن گرامي آقاي امان معاشر و تمام دوستان عزيز مجله زنان

يك جهان تشكر از محبت ولطف شما. خدمت به مردم وافغانستان وظيفه هر افغان است. من تلاش ميكنم كه به اندازه وتوان خود اين وظيفه را به درستي انجام بدهم.

جواب: ماه دلوزمستان ۱۳۸۸(فیبروری 2010 ) بود، یک روز نه مثل روزهای دیگر چون آن روز برف می بارید؛ چیزی که متأسفانه درافغانستان درمجموع ودرکابل بخصوص حتی دراوج زمستان استثنائی است.میگفتندکه کابل بی زرباشد، بی برف نه! امروزکابل هم بی زروهم بی برف است.

   آنروزمن درسرک پوهنتون، نزدیک وزارت تحصیلات عالی درحا ل کمک کردن ازمعاش خود به محرومین ومجروحین زنده گی بخصوص اطفال، معلولین وبیوه ها بودم که حتی درزمستان وزیربرف برای پیدا کردن یک لقمه نان با زنده گی دوزخی دست وپنچه نرم میکردند: بعضی قوطی وبوتل های خالی مثل بوتل کوکا کولا...رابرای فروش جمع میکردند وبعضی دیگرگدایی میکردند، نه از هوس بلکه ازمجبوریت ودرسن 50 و60 سالگی!

    یکی ازهموطنان ازخارج کشورازطریق تیلیفون درباره اوضاع سیاسی افغانستان میخواست برای یکی ازشبکه های تلویزیونی مصاحبه بگیرد.من بیرون ازموترودرکنارسرک بودم، صدای موترها مانع شنیدن درست حرفهای وی میشد. من خواستم که یک دقیقه اجازه بدهد تا به داخل موتر بروم. هموطن پرسید:"کجا می باشید؟" گفتم که درکنارسرک.گفت: "چه میکنید ؟" گفتم که ازمعا ش خود به اطفال، معلولین وبیوه ها که دراین روزبرف وباران برای پیدا کردن یک لقمه نان د ست وپنچه نرم میکنند، در حال کمک کردن هستم.هموطن گفت که معاش شما چیزی نمیشود. گفتم که من به اندازه توان مسؤلیت خود را انجام میدهم: یک زره مرهم روی زخم این محرومین ومجروحین زنده گی گذ اشتن، بزرگترین لذت وبهترین ثواب است.

  تعدادي ازهموطنان چه ازداخل کشوروچه ازخارج کشوراکثرا" بطورانتقاد وگله آمیز به من میگفتند، مشوره میدادند وپیشنهاد میکردند که ازکاروفعالیت فردی بیرون شده ودست به دست هم گذاشته فعالیت وکاردسته جمعی راشروع کنیم. آنهادربخش فعالیت های اجتماعی پیشنهاد تشکیل يك بنیاد رامیکردند.اینک بنیاد ساخته شد اما این بنیاد مثل بنیادهای دیگر نیست، به چند دلیل:

  اول- این بنیاد، بنیاد بشردوستان است؛ نه بنیاد بشردوست.این بنیاد یک فرد ویک شخص نیست چون این نهاد خیریه متعلق ومر بوط به یک شخص، به یک قوم، به یک نژاد، به یک مذهب، به یک دین، به یک تنظیم، به یک آیدیولوژی، به یک ملت، به یک کشورنیست بلکه مربوط ومتعلق به تمام وطندوستان، بشردوستان وانسان دوستان است.

  دوم - این بنیاد کش وفش ندارد، دفترچند هزاردالری وچند طبقه ای ندارد. مرکزاش خیمه ملت است. کارمندان وکارگران با معا ش دالری ندارد. تمام کسانی که دراین بنیاد وبا این بنیا دهمکاری میکنند یک افغا نی معاش برای کاری که دربنیاد میکنند، ندارند؛ تنها معا ش شان حس وطن دوستی و انسان دوستی شان است. در بنیاد های دیگراز 20 تا 40 درصد وحتی بشتر کمک ها مصرف کرایه دفاتر، کارمندان، اجیران، آشپزوآشپزخانه، نان وغذا، موتر وموتروان میشود اما بنیاد بشردوستان یک افغانی ویک دالرهم ازاین قبیل مصارف ندارد بنا براین تمام کمک های یاران وهمسنگران، صد درصد به مستحق ترین افراد داده میشود.

  هدف بنیادی این بنیاد، تنها دادن چند افغانی یا چند دالر به محرومین و مستحقین نیست بلکه آوردن تغیراتی ولواندک وکوچک درزنده گی روزمره آنها است، البته به تدریج وبا ایجاد کاروشغل مثلا":

  -  بعضی افراد درخیاطی یا گلدوزی ویا قالین بافی مهارت خاص دارند اما 5000 یا10000افغانی(در حدود 100تا200دالر)برای خریدن یک ماشین خیاطی ویا گلدوزی ندارند.آیا در بین تقریبا" 40 میلیون افغان درداخل وخارج کشورکسی نیست که دست این هم وطن رابگیرد؟

  -  بعضي افراد درپشت خود مثل حیوان بارمیبرند، آنهم در قرن اتم! آیا یک انسان نیست که برای وی با 10000افغانی یک کراچی بخرد؟

  -  بعضی افراد مهارت خاص درتجارت دارند اما 30هزار یا 40 هزار افغانی(در حدود600یا700 دالر) برای خرید اموال واجناس ندارند؟ آیا کسی نیست که به آنها یاری کند؟

  - بعضی افراد علاقه خاص به تکنالوژی مدرن ازقبیل کمپیوتردارند اما پول کورس راندارند.آیا کسی نیست که فیس یک سال کورس را برای آنها بپردازد؟

  البته که است، انسانی، مسلمانی، افغانی که اگر یک لحظه در خلوت معنوی با قلب، وجدان وخدای خود گفتگوورازونیاز کند؛ به رسالت انسانیت ومسؤلیت اسلامیت بی اندیشد؛ به مفهوم زنده گی وسفر کوتاه وزودگذرخود در این دنیابی اندیشد حتما" دست به جیب خواهد شد!

  بنابراین هیچ دلیلی وجود ندارد که وطندوستان وانسان دوستان دست به جیب نشوند.هیچ بهانه برای فراموش کردن انسان وبشر وجود ندارد. شما نميتوانيد بهانه كنيد وبگوئيد كه ما به هر كسي كه در افغانستان پول روان كنيم آنرا حيف وميل ميكند، كاخ مسازد ودر جيب خود ميكند. شما من را ميشناسيد؛ من وزير بودم، وكيل هستم اما يك خانه كلي از خود ندارم ، در خانه كيلي پدري كه بيش از سي سال قبل در يك منطقه غريب نشين كابل ساخته است زنده گي بسيار عادي دارم. در خانه كه من زنده گي ميكنم قالين، كوچ، جوكي، يخچال، كولر نيست؛ با گليم وطني فرش است دزرمان وزارت ووكالت قسمت اعظم معاش خودرا به فقرا كمك ميكردم وميكنم. پس شما مطمئين باشيد كه امانت وكمك شما را به مستحقين آن بدون كم وكاست ميرسانم.(شما ميتوانيد اسناد وفلم انرا در اين ويب سايت كه در حال ساختن است ببنيد:www.bashardostan.com )

هر کس میتواند به اندازه توان خود کمک ویاری کند؛ هرایستاده ای میتواند دست افتاده ای رابگیرد برای یک ثانیه یا یک لحظه ویا بشتر. هیچ کس ازهیچ کس داروندارش رانمیخواهد. کمک، کمک است چه یک افغانی وچه یک میلیون افغانی باشد. چه خوب گفته اند: کسی که ارزش یک سیب رانداند، ارزش باغ راهم نمیداند. مجروحین زنده گی قدروارزش یک سیب را بگذارکه قدروارزش نیم سیب را هم میدانند ومی فهمند.

  به هرصورت ودرهر حال، هیچ کاروهیچ اقدام علمی وعملی بدون همکاری وحمایت شما وطندوستان، انسان دوستان، یاران وهمسنگران ممکن نیست.فرد، فرد شمامیتوانید به اندازه توان خود رسالت ومسؤلیت خودرا انجام دهید، خود دست به جیب شوید ودیگران را هم تشویق کنید که دست به جیب شوند وروی زخم هم نوعان محروم ومجروح خود زره مرهم بگذارند.از طریق فیس بوک، وب لاگ، وب سایت، رادیووتلویزیون، روزنامه، هفته نامه، عروسی، کنسرت، فاتحه، ختم قران شریف، نماز جمعه ودرنشست های دیگرپیام را برسانید. شما میتوانید سفیر افتخاری این بنیاد شوید چون این بنیاد شما است.

البته گذاشتن مرهم  ولو يك زره باشدروي زخم مجروحين زنده گي ودوزخيان روي زمين وظيفه بزرگ ولذت بخش است اما فعاليت اجتماعي مانع فعاليت سياسي نميشود. برعكس در شرايط فعلي افغانستان ما بايد در جبهات مختلف مبارزه وجهاد كنيم.

سوال: در مورد مصارف حج عمره و تمتع بانک جهانی ارقام دقیق ارائه داشته است که در زیر میخوانید و این بانک چنین مصارف را نادرست میداند و ما نیز یاد آور میشویم که باید این مبلغ در داخل وطن و برای مردم محتاج و هردم شهید ما به مصرف برسد و در جیب شیوخ اعراب که پول های مذکور را غرض عیاشی در اروپا به دختران زیبا روی میدهند نریزد.البته نظر شما را نیز جویا میشویم.

(طبق آمار بانک جهانی 2008 زائرين افغان و ایرانی که  بیشتر آنها افغان بوده اند و بصورت تمتع و عمره در همان سال به مکه رفته اند 1.937.000 نفر بوده که مجموعأ 4.879.000.000 دالر به جیب  شیخ های عربستان ریخته اند با يک حساب سرانگشتي بوسيله پولي که افغانها سالانه به عربستان تقديم میکنند می توان تعداد 170.000 خانه در شهر ها احداث کرد . يا ميتوان 714.286 فرصت شغلی دهقانی يا 200.000 فرصت کاری کارخانه ای برای جوانان ايجاد کرد .)

 

جواب:متأسفانه نه تنها عياشي شيوخ عرب بلكه عياشي و خوشگزراني تمام سران كشور هاي اسلامي براي امت اسلامي مشكل زا شده است. اميد وارم كه دانشمندان ،علماي دلسوز ومتدين، مسلمانان در احيأ اسلام صدر اسلام اقدام واقعي وجدي كنند.

سوال:آقای بشر دوست: کمک های جامعه جهانی به صد ها میلیارد بالغ میگردد اگر این کمک ها درست توزیع گردد . فکر نمی کنم در میان مردم فرد گرسنه و یا فقیر پیدا شود و شما را نا گزیر بسازد که دست تقاضای کمک بسوی افغانهای نسبتاً متمول دراز کنید؟

جواب: بلي! من با شما موافق هستم كه اگر پول ماليات دهنده گان آمريكا، چاپان، كانادا، آلمان... ازچنگال مافياي بين المللي وملي خارج شودوبين مردم فقيرافغانستان درست توزيع شود ويا دربخش توليدي به كارانداخته شود تا اندازه اي مشكل بينوايان، محرومين ومجروحين زنده گي كم ميشود. به همين دليل است كه من با تمام قدرت عليه فساد، زورگوئي، بي قانوني، بي عدالتي مبارزه ميكنم و بخش بزرگ ازفعاليت هاي من براي به وجود آوردن حكومتي است كه بر اساس منافع ملي، آرمان ملي، احساس ملي استوار باشد اما فعاليت سياسي نبايد مارا از فعاليت هاي ديگر بخصوص اجتماعي دور كند چون ما نميتوانيم به يك گرسنه كه نياز به يك نان دارد بگويم كه شما چند سال صبر كنيد تا ما حكومت خلفاي راشدين را دوباره احيا كنيم تا فقررا از بين ببرد. ما بايد درهرلحظه و درهرجا به اندزه توان خود فعاليت وخدمت كنيم. همنطور كه با زورمندان وظالمان دست وپنچه نرم ميكنيم، دست فقرا وگرسنكان را هم بگيريم.

سوال:آقای بشر دوست: دریا های خروشان کشور بیجا به سرزمین های همسایه میریزند . دولت را چرا پارلمان دراین عرصه رهنمون نمیشود که از این آب های خدا داد در جهت آبادی ، آبیاری زمینهای تشنه لب و اعمار بند ها غرض روشن شدن کشور به نور برق بهره گیری نماید و برای توده های مردم زمینه ی شغل و کار آماده شود ؟

جواب: طبق بعضي تحقيقات افغانستان درحدود هفتاد ميليارد مترمكعب آب هاي جاري دارد اما ازاين طلاي آبي فقطه ده ميليارد استفاده ميكند، بقيه آن به ايران، پاكستان وآسياي مركزي سرازير ميشود. ما درحدود ده ميليون هيكتار زمين قابل كشت داريم كه به علت كم آبي فقطه ازدوميليون هكتارآن استفاده ميكنيم. اگرما چند بند بزرگ ذخيره آب بالاي درياي مثلا" هلمند، آمو، لوگر، كنر، پنجشير... بسازيم وتمام خاك هاي طلائي وحاصيل خيز خودرا زيركشت بگيريم، بيست وشش ميليون افغان ميتواند صاحب زنده گي آباد، آرام وآزاد شوند.

سوال: ثروت های زیر زمینی و روی زمینی کشور از همین حالا مورد دستبرد و تجاوز و سوء استفاده بیباکانه قرار گرفته است. آیا پارلمان کشور کجا تشریف دارد؛ مگر در خواب عمیق فرو نرفته است؟

جواب: طبق تحقيقات و پژوهش هاي كه در سال 1382 توسطه انجنيران افغان وآمريكا منتشر شد درحدود چهار صد نوع معدن درافغانستان وجود دارد اما تا امروزازهيچكدام شان استفاده مسلكي، علمي وملي نشده است. بعضي ازين ثروت ها پنجا وحتي شصت سال قبل كشف شده اما تا امروز دست نخورده باقي مانده است. اگرما فقطه از چند قلم ثروت خود مثل مس لوگر، آهن حاجيكك باميان، گازوتيل سرپل وشبرغان، يورانيوم هلمند استفاده مسلكي، علمي وبه نفع ملي كنيم، سطح زنده گي مردم افغانستان درمدت كوتا ازسطح زنده گي كشورهاي منطقه بالا رفته و با كشورهاي پيشرفته مقايسه خواهد شد. لازم به تذكر نيست كه كشورهاي خليج فارس با يك ثروت (تيل) داراي سطح زنده گي بالا هستند در حاليكه ما چهار صد نوع ثروت داريم اما گرسنه هستيم.

البته استفاده ازآب ها، كه من نام آنرا طلاي آبي، واز معادن، كه من نام آنرا طلاي خاكي گذاشته ام، نيازبه دالر، يورو وافغاني ندارد بلكه نياز به رهبران متقي،متعهدومتخصيص دارد.     

سوال: وکلای با احساس پارلمان که شما نمونه بارز از آنها یید، چرا فرکسیون قوی را غرض تحکیم حاکمیت ملت ایجاد نمی کنند که از حرکات نادرست دولت و تیم زور گوی حاکم جلو گیری نمایند.

جواب: لطفا" به من نام وآدرس چند وكيل با احساس را بدهيد: وكلاي كه منافع شخصي، قومي، تنظيمي، لساني خودرا درعمل ونه در شعار قرباني منافع ملي كنند. اكثر مردم افغانستان يك بايسكيل ندارند اما به اندازه كه موتر هاي لوكس چند صد هزاردالري در پارلمان افغانستان است در پارلمان آمريكا وكانادا نيست. معاش معلول، معيوب وبازمانده شهيد يكهزار وپنجصد افغاني( در حدودسي دالرآمريكايي) ومعاش معلمين ومامورين درحدود پنجهزار افغاني(تقريبا" صد دالر) است اما معاش وكلا وسناتوران يك لك وهشتاد هزار افغاني( چيزي كم چهار هزار دالر) است. هروقتي كه من براساس ماده ششم قانون اساسي كه عالت اجتماعي را يكي از مكلفيت هاي دولت( پارلمان، حكومت، قوه قضايه) ميداند وبر اساس عدالت اجتماعي اسلام ورويش وعمل خلفاي راشدين پشنهاد تعادل در معاشات را ميكنم تمام وكلا يا سكوت ميكنند ويا من را ديوانه معرفي ميكنند. در اينجا است كه اين كلام رسول خدا معني عميق خودرا نشان ميدهد: بزرگترين جهاد، جهاد عليه نفس است. شما از طريق رسانه ها شاهيد هستيد كه تمام سعي وتلاش شان خفه كردن صداي من است اما وقتي من مقاومت ميكنم وميخواهم صداي بي صدا يان، درد ورنج اكثريت خاموش، خواسته وآرمان هاي ملت را منعكس كنم، بارها من را از تالار ولسي جرگه واز جلسه عمومي توسطه نيروهاي امنيتي به زور خارج كرده اند اما يك وكيل صداي خود را بالا نكرده.آنها در قيصه وغصه خود هستند

 البته بايد تذكرداد كه اگرمن بين وكلا يار وياورنداريم اين به اين معني ومفهوم نيست كه مردم افغانستان يار وياور من نيست. ب عكس همينكه من بدون پول وپلو، بدون دالر، يورو، پوند، تومان، كلدار، روبل، ين، دينار... رايمردم را دارم اين خود ثابت ميكند كه بين مردم  وزمامداران چه در پارلمان وچه در حكومت فاصيله زيادوجود دارد. من معتقيد هستم كه از بيست وشش ميليون مردم افغانستان فقطه درحدودپنجصد آن منافع ملي را قرباني منافع شخصي، قومي، تنظيمي، سمتي، لساني ومذهبي خود ميكنند.

امان معاشر ، خبرنگار مجلۀ زن کانادا

منابع:

www.bashardostan.com

http://amanmaosher.blogspot.ca/2012/03/blog- فروش معادن کشور حنجری  کشور خنجری در سینۀ ملت post_3530.html

مصارف یک شب شهزادۀ عریستان سعودی یک میلیون دالر با  دخترانhttp://www.youtube.com/watch?v=qHXgK5i70mA

 

http://www.youtube.com/watch?v=QBTIBrNjKoA&feature=related

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط   | 

 




مصاحبهء اختصاصی تاریخی خبرنگارنشریۀ زن با نویسندهء کتاب بی همتای (معنای قرآن)


اخیراً تصمیم گرفتم تا به نمایندگی مجلهء زن منطبعهء کانادا با جناب محترم محمد عالم افتخار نویسنده بزرگ و معروف در بارهء کتاب «معنای قرآن» شان؛ صحبت مختصری داشته باشم تا از دید ایشان مقام و حقوق و حیثیت زن در قرآن را دریابم. چون کتاب را طور مقدماتی مرور نمودیم پرسش های بسیاری پیدا شد که پیشتر در کلهء من و همکارانم نمی گشت. به هر صورت طی چند جلسه آنلاین توانستم مصاحبه ای انجام دهم که پیشتر تصور و انتظارش را نداشتم. چون صحبت با دانشمندی متبحر؛ آنهم در موضوع نازک و حساس معنا و محتوای قرآن مقدس میباشد؛ آنرا به 2 بخش تقسیم و به نوبت های هفته وار تقدیم میدارم:

بخش 1 – "هنوز در افغانستان؛ خوانندگان کتاب «معنای قرآن» متولد نشده اند!"

محترم عالم افتخار!

سلام و احترام بنده را قبول نمائید. آرزو دارم گرمای هند بالای تان به خیر بگذرد. میتوانم سوال های خود را شروع کنم؟

محمد عالم افتخار:

جناب امان معاشر؛ گزارشگر فهیم و جسور که پیوسته تیر پرسش ژورنالیستیک را به هدف میخوابانید؛ و مؤفقانه و سرِفرصت به کشف اطلاعات و تقدیم آنها به مخاطبان تان می پردازید!

من؛ در خدمت شماستم!

معاشر: انگیزه های شما در تالیف کتاب «معنی قرآن» چه ها بوده است؟ منظور شما از «معنی قرآن» با ترجمه های تحت الفظی قرآن که به زبان فارسی رقم رقم است و اخیراً شنیدم که در پشتو هم یکی دو ترجمه شده ؛ چه تفاوت دارد؟


افتخار: راستش این پرسش شما برای من غیر منتظره میباشد. اگر از تعداد انگشت شمار دوستان اینجانب و تعداد خیلی کم ولی با ارزش و آینده دار از جواندختران و جوانپسران افغانستان؛ بگذریم؛ من معتقد شده بودم که هنوز خوانندگان کتاب «معنای قرآن» خاصتاً در سرزمین افغانستان به دنیا نیامده اند. لهذا من میخواهم نخست از شما بپرسم که چطور به فکر صحبت درین باره افتادید؟

معاشر: جناب افتخار عزیز؛ باید خدمت تان اعتراف کنم که من هم تا این اواخر کتاب تان «معنای قرآن» را ندیده و نخوانده بودم با اینکه شنیده بودم چنین کتابی در انترنیت هست. لیکن اوضاع و حوادث که تحت نام اسلام و جهاد و قرآن در کشور ما روان است و هر روز اشکال فجیعتر - و چه بگویم بالاتر از وحشیگری و بربریت – به خود میگیرد ؛ خواه مخواه آدم حساس و با فکر را به اندیشه و پرسش می اندازد. مخصوصاً از دیدن ویدیوی تیرباران زن جوان بیدفاع (نجیبه) در حضور ملایان و مسلمانان طالبی در غوربند جگرم تکه تکه شد و دود از دماغم بر آمد؛ عین از مسلمان و مسلمانزاده بودن خودم هم شرمیدم و حتی چیز های مانند این شعر خواجه شیراز هم نتوانست تسکینم دهد:

گر مسلمانی همین است که حافظ دارد وای اگر از پی امروز بود؛ فردایی!


به گمانم منظور خواجه از «فردا»؛ آخرت است؛ مگر تا که می بینیم؛ در همین دنیا و چار روزه عمر ما هم یوم البد ترین است؛ عین در کل دنیای اسلام یوم البد ترین است. این چرا؛ یک دین که دعوای کاملترین دارد و یک کتاب به نام قرآن شریف و مبین و مجید و حمید و هزار صفت بی مانند دیگر؛ کارش در عمل اینجاها کشیده و به کجا های دیگر خواهد کشید؟!

افتخار : و به خاطر رفع و کاهش این درد و الم به کتاب «معنای قرآن» رسیدید؟

معاشر: هرچه وعظ و تبلیغ و ارشاد و نشرات و تلویزیون های ملایی و اسلامی دیدم و شنیدم؛ دردی را دوا نکرد؛ ترجمه پشت ترجمه قرآن را مرور کردم؛ چیز هایی از روشنفکران دینی خواندم ولی هنوز گنگس و گیچ شده میرفتم تا مقالهء «میتری که با آن "اسلامیت" را میتوان و باید اندازه گرفت!(1)» را خوانده کتاب «معنای قرآن»(2) را دانلود کردم و خوانده و یافته رفتم که سرو آخر این فتنه ها از کجا تا به کجاست؟

افتخار: (با خنده) که یافتید؛ سوال حل است؛ دیگر من چه بگویم؟!

معاشر: می بخشید؛ منظورم را رسانده نتوانستم؛ فقط همین را یافتم که ما مسلمانها با فهم قرآن و دین بدترین مشکل را داریم و نادانی ها و بد دانی ها، جهالت ها، رسوم و عنعنات جاهلی خود را قرآن و اسلام تصور کرده و در یک گمراهی شوم و وحشتناک پیش میرویم.

افتخار: یعنی که به جای « فهم قرآن..»؛ وهم قرآن وجود دارد و مسلط است؟

معاشر: (متردد) چرا برداشت من؛ درست نیست!؟

افتخار: به حدی درست و رساست که مرا به حسرت انداختید که کاش؛ نام کتاب مورد نظر را همین طور سلیس و رسا «فهم قرآن» میگذاشتم!

به هرحال؛ کتاب معنای قرآن؛ همان «فهم قرآن» به مثابهء یک کتاب؛ یک حقیقت ملموس و موجود و در دسترس ما آدم ها و آدمواره هاست!

و انگیزهء تألیف و نگارش این کتاب هم در همان فرمودهء خود تان آمد که من کم ازکم در سنین 25 ساله گی به قطعیت متوجه شدم و دریافتم که « ما مسلمانها با فهم قرآن و دین بدترین مشکل را داریم و نادانی ها و بد دانی ها، جهالت ها، رسوم و عنعنات جاهلی خود را قرآن و اسلام تصور کرده و در یک گمراهی شوم و وحشتناک پیش میرویم.» .

به نظر این کمینه؛ ترجمهء ملایی و «علمایی» و به فرمودهء شما تحت الفظی قرآن؛ نه تنها به هیچ دردی نمیخورد بلکه خاصتاً اکنون که ما 15 قرن کامل از زمان تدوین قرآن به دور افتاده ایم؛ وهم آفرین تر و گیچ کننده ترهم است و اگر مقاصد مترجم و تمویل کنندهء ترجمه! هم؛ همین باشد که اغلب هست؛ عدم اینگونه ترجمه از وجودش هزار مرتبه شرف دارد. اینگونه ترجمه ها نه در افغانستان و ایران و پاکستان بلکه در هرکجای عالم که بخواهید؛ به فهم قرآن کمک نکرده اند؛ کمک نمیکنند و کمک نخواهند کرد؟

معاشر: جناب افتخار!

به من؛ فرمودهء شما عجیب معلوم میشود؛ حالا مثلاً بهتر نیست کسی که زبان عربی نمیداند؛ به زیر«تبت یدا ابی لهب» بخواند «بریده باد دستان ابی لهب»؟

افتخار: مثال خوبی انتخاب کردید. خوب؛ می بینید «بریده باد دستان ابی لهب»؟ هم قابل فهم نیست؛ باز باید ترجمه شود: «بریده باد دست های پدر لهو و لهب - کدام شخص یاوه گوی و چرند باف یا هرشخص یاوه سرا و پوچ گوی!»

آیا کسی که تاریخ زنده گانی خود پیامبر اسلام و خاندان و قوم و قبیلهء ایشان را نداند؛ از همه این به اصطلاح ترجمه ها چه میفهمد

چنین ترجمه ها حتی قرآن را از کتاب حایز معنا های دینی و مقدس بودن میکشد؛ طوریکه همینگونه ترجمه ها تورات و انجیل را کم از کم 50 فیصد به اراجیف کودکانه و مضحک و شرم آور تبدیل کرده است!

اینجا نیز وضعیت همانطور میشود. ببنید؛ ترجمهء تحت الفظی تمام آیه را از نظر میگذرانیم:

بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ

تَبَّتْ يَدَا أَبِي لَهَبٍ وَتَبَّ ﴿1 مَا أَغْنَى عَنْهُ مَالُهُ وَمَا كَسَبَ ﴿2 سَيَصْلَى نَارًا ذَاتَ لَهَبٍ ﴿3 وَامْرَأَتُهُ حَمَّالَةَ الْحَطَبِ ﴿4 فِي جِيدِهَا حَبْلٌ مِّن مَّسَدٍ ﴿5

بریده باد دستان ابی لهب و نابود باد خودش ﴿1 ثروتی که اندوخت هیچ به کارش نیامد ﴿2 به زودی در دوزخ پر شرار بیافتد ﴿3 و زنش هیزم کش آتش باشد ﴿4 با طنابی از لیف خرما بر گردن ﴿5


این آیات کریمه چه تقسیری کار دارد به جز از اینکه برای امروزیان روشن کنیم که ابی لهب پسر کاکای حضرت رسول الله بوده ؛ خود و زنش با شدت و حِدت تحمل ناپذیری با آن حضرت خصومت می ورزیده اند؟! حتی «ابی لهب» نام اصلی این گمراه دوزخی ابدی نمی باشد و این؛ نام یا صفتی است که حضرت محمد مصطفی صلواة الله علیه بر این زندیق گذاشته بوده اند!


معاشر: قسمیکه در تألیف شما خواندم قران به زبان ساده و سلیس عربی نازل گردیده است و نه تنها برای مردم صاحب سواد و دانش وقت یعنی 1400 سال پیش عربستان بلکه برای عوام و کوچی ها و بیابانگردان و مغاره نشینان همان زمان قابل فهم بوده است. پس چرا و لو با همین نقص ها و نارسایی های ترجمه هم؛ قرآن ما، کتاب دین ما و سند ایمان ما به زبانهای مروج وطن ما ساده ترجمه نشده و به مردم آموختانده نمیشود و بیش از 99/99 فیصد مردم ما اصلاً نمیدانند که محتویات کتاب دینی شان چه ها میباشد؟

افتخار:

آیا چنین کاری در کدام جای دیگر عالمی که «اسلام» می نامیم شده است و میشود؟!

اصلاً طبقه ایکه دین و ایمان و جان و مال و ناموس خلق الله را کم از کم ازعصر اموی ها به اینسو در قبضه و تصرف گرفته و به مدد کعب الاحبارها و ابوهریره های .... یهودی توانسته اند به سخن رسای دکتور شریعتی دراسلام «مذهب علیه مذهب» به وجود آورند و بر اساس این ضد مذهب به جای فهم دین و قرآن؛ وهم دین و قرآن و فوبیای «ترس از دانستن!» را در توده های زیر سحر و افسون و انظباط و استبداد خویش نهادینه کنند؛ دور از تصور است که چنین غلطی بکنند و خود تنهء درختی را که بر بالای آن نشسته اند و مانند کرم ابریشم از آن تغذیه میکنند؛ اره کرده بروند . بود و نبود اینان وابسته به جهل و نادانی و بد دانی توده و از برکت فوبیای «ترس از دانستن» در افراد میلیونی مردم است!

معاشر: ببخشید؛ فوبیای «ترس از دانستن» را خوب نمی فهمم؛ خوانندهء عزیز مجلهء زن شاید بیشتر ضرورت دارد که مفهوم آن روشنتر شود.

افتخار: فوبیا؛ اصطلاح علمی در روانشناسی میباشد و مراد از آن چنان ناهنجاری و اختلال روانی است که بیمار از چیز های موهوم یا ناموجود یا عوضی گرفته؛ ترس مزمن دارد.

در نظام کودک پروری و تلقینات بر جوانان و نوجوانان ما این بیماری مانند ویروس های سیاه زخم و ایدز و طاعون سرایت داده میشود؛ تا جائیکه هر نوچه مسلمان همینکه متقاعد شد یک مسلمان است؛ مسلمان بودن همه چیز در دنیا و آخرت است و مسلمان نبودن و حتی کم و کاستی در مسلمانی داشتن بالاترین شومی و آفت و مصیبت و بد بختی و سیاه رویی و عذاب در دنیا و آخرت میباشد؛ دیگر خواندن و دانستن (به زعم خودش بیشتر و متفاوت تر دانستن) را امر وحشتناک می پندارد؛ حتی تغییر کوچک در طرز لباس و غذا خوردن و سایر سنت های پدر و مادر و پیشوا های مورد نظر را «کفر» می پندارد.

مثلاً عکس العمل ها و ترس و هراس ها در توده های مسلمان! و چلو ها و ملا هایشان در برابر پدیده های فنی جدید مانند کمود و ملزومات تشناب های مدرن، رادیو و تلویزیون، کامپیوتر و ربات، مبایل ، ریل و طیاره و خودرو، اخبار و اطلاعات چون سفر انسان به ماهتاب وغیره را در نظر آورید.

همهء آنها تبارزات همان فوبیای «ترس از دانستن» است. همین جهادیزم و طالبانیزم را که به وجود آورده اند بر فوبیای «ترس از دانستن» در افغانها و پاکستانی ها و عرب ها و افریقایی ها و چیچینی ها... ابتنا دارد. برای بیشتر و بهتر دریافتن اینکه من چه میخواهم بگویم لطفاً کتاب رابرت درایفوس «بازی شیطانی»(3) و کتاب دگروال محمد یوسف «تلک خرس» را مروری بفرمائید!

معاشر: افتخار عزیز! شما خود هم درین راستا کتاب جذاب و جامع و عام فهم دارید یعنی « جنگ صلیبی یا جهاد فی سبیل الله!»(4)

افتخار: با سپاس از حسن نظر شما؛ آنرا به خاطری متذکر نشدم که برای بسیاری ها « گوسالهء در خانه؛ خلموک میباشد» یعنی زیاد دلکش و جالب و در حساب آمدنی نیست!

معاشر: ایوای! به همین دلیل ها فرمودید؛ "خواننده های کتاب «معنای قرآن» هنوز به دنیا نیامده اند!"

افتخار: جناب معاشر؛ زیاد تأثر به خود راه ندهید؛ مخصوصاً تأثرات در حد اندوه های دیرینده؛ آدم را از پای می اندازد. متأسفانه نه دنیا و نه جوامع بشری تمام و کمال بر اساس آمال نیک و آرزو ها و عاطفه های ما سمت و سو نمی یابد . خیلی چیز ها هنوز عمر نسل ها را به کار دارد تا تغییر مطلوب نماید یا باز سازی و بهسازی شود!

این سخن هم که "خواننده های کتاب «معنای قرآن» هنوز به دنیا نیامده اند!" مطلق نیست ولی به هرحال بدبختانه فوبیای «ترس از دانستنصرف نظر از تودهء سن کرده؛ هنوز بر اکثریت بزرگ جوانان و نوجوانان مان غلبه دارد. مگر به خصوص از نیم قرن به اینسو این فوبیا و امثال های آن در حال ریزش و تضعیف و فنا شدن میباشد و این حقیقت را؛ شما از جمله در خصومت هیستریک و دیوانه وار پاسداران سیاهی و جهل و تاریکی با مکتب و دانش و دانشور و رسانه ها و ابزار های اطلاعات عمومی ... درین سی سال دیدید و هنوز می بینید!

معاشر: جناب افتخار؛ اجازه دهید سوال های دیگرم را که از طرف هیإت تحریر مجلهء زن میباشد و سوالات حتمی است؛ خدمت تان عرض بدارم.

افتخار: چه عجب! خیلی دلچسپ است ؛ لطفاً هرچه زود تر!

معاشر: ضرب المثل معروف در کشور ما وجود دارد و آن اینکه (مردم ما سوته مسلمان است

دین اسلام چه گونه به افغانستان آمد؛ آیا مردمان آن زمان ما قرآن را خوانده و دانسته مسلمان شدند مثلیکه امروز تعدادی کتاب های علمی را خوانده و دانسته عالم و دانشمند و باورمند و متخصص میشوند؟

افتخار:

جناب معاشر! میدانم مقصد هیات تحریر مجلهء زن از این پرسش چیست؟

این پرسش؛ خیلی ها کلیدی است و دادن پاسخ سهل و ساده و آسان به آن؛ خواب است و خیال است و محال است و جنون.

میدانم تعداد نه چندان کم روشنفکران امروزی در افغانستان و بخصوص ایران؛ خواسته اند به این پرسش کلیدی پاسخی فراهم نمایند. اینان به زعم خود؛ دیده و دریافته اند که گویا اعراب تجاوزات وحشیانه کردند و دین و قرآن خود را به زور شمشیر و قصاوت و شقاوت بر مردمان ما تحمیل نمودند. و از این دریافت نتیجه گرفته اند؛ که معتقدات و باور های آبایی ما چون آئین زردشت و میترائیسم و همانند ها به و بهترین و درست و درست ترین و گزین و گزین ترین و ابدی و ازلی بود؛ لهذا چاره این است که آئین عرب را بر انداخت و دین و آئین اهورایی ... را بازیافت و برآن اتکا و افتخار و نازش و بالش نمود!

این؛ چیزی نو و تازه نیست؛ در گذشته های عصر«تمدن» خیلی ها به شمول حتی نوابغ بشری گرفتار همین توهم شده اند.

همین امر موجب پیدایش مکاتب فلسفی – سیاسی چون راسیزم گردیده است!

معاشر: عجب! پس چاره چیست؟

افتخار:

شناخت واقعی و دقیق و درست از خود بشر و مدنظر گرفتن حتمی حقایق و واقعیات تاریخ در زمانهای دور و نزدیک در استنتاج ها و تئوری ها و فلسفه ها.

در سلسله زحمات فراوان که جستجوگران سرگذشت بشر و طرق تطور و تکامل جوامع و فرهنگ ها و اخلاقیات طی قرون بدنبال هم انجام داده اند؛ لوئیس مورگان اولين فرد متخصصی بود که کوشيد تا نظم معينّی در ماقبل تاريخ انسان وارد کند. یکی از نوادر مسلم؛ کتاب بیحد مهم خود به نام «منشاء خانواده، ملک خصوصی و دولت» را اساساً برحسب کشفیات و تعیین های مورگان نگاشته است. او در مورد اهمیت یافته ها و نظریات مورگان تإکید مینماید که: «ميتوان انتظار داشت که - مگر در صورتی که مطالب اضافی مهمی باعث لزوم تغييراتی شود - طبقه‌بندی او همچنين به قوّت خود باقی بماند

مورگان از نقطه نظرچشم انداز خود؛ سیر تطور تاریخ عمومی بشر(شامل «ماقبل التاریخ» و دوران تاریخ مکتوب که با پیدایش خط؛ مشخص میشود) را به سه دوران اصلی تقسیم میکند:

1 – دوران توحش ( که بیحد طولانی است!)

2- دوران بربریت ( که بازهم کوتاه نیست!)

3- دوران تمدن .

او طبعاً از ميان سه دوران عمده توحش، بربريت و تمدن، به اولی و دومی و گذار آن به سومی ميپردازد. او هر يک از اين دورانها را بر حسب پيشرفتی که در توليد وسايل معاش پيدا شده به مراحل پايينی، ميانی و بالايی تقسيم ميکند

به لحاظ اینکه عرایضم به خوانندهء عزیز نازکمزاج و نازنین افغانی سخت و ثقیل نشود؛ صرف همینقدر خاطر نشان میسازم که رجعت محض به گذشتهء تنگ و تاریک بومی و قبیلوی و اتنیکی اصلاً و ابداً دردی از درد های بشری را درمان نمیکند؛ چرا که هیچ تافته جدا بافته خاص و ممتاز در گذشته این یا آن قطعه خاک و این یا آن گروه خاص خونی و خاندانی و قومی - قبیلوی؛ وجود نداشته است تا در آن تعاملاتی کاملاً ویژه انجام گیرد و نتایجی کاملاً ویژه از آنها به دست آید.

معاشر: جناب افتخار! میبخشید؛ هنوز سر من خلاص نشده؛ از خوانندگان را چه عرض کنم؛ لطفاً مطلب را به طریقی ساده و قابل فهم بفرمائید.

افتخار: خوب. چشم! ببیند؛ حالا یک نقشهء راهی که تمام جوامع بشری کمابیش طی کرده به دست داریم بدینگونه: دوران توحش (مراحل پائینی- میانی - بالایی) دوران بربریت (مراحل پائینی - میانی- بالایی) دوران تمدن (مراحل پائینی - میانی- بالایی)

( بدبختانه بعضی جوامع هنوز در مرحله توحش دست و پا میزنند و بسیاری ماهیتاً در بربریت جازده اند؛ که پرداختن به آنها اینجا ممکن نیست!)

حرف سادهء من این است که هیچ جامعه و قوم و قبیله و قطعهء خاک خاص نبوده و نمیتوانسته باشد که دوران های توحش و بربریت را سپری نکرده و از همان لحظات شروع کردن به بشر شدن؛ متمدن و آنهم در بالاترین سطح تشریف داشته باشد.

لذا ما نمیتوانیم و حق نداریم؛ اتفاقات و رویداد های 1500 تا 1000 سال پیش را که در خاور میانه مصادف به زمان فاز بالایی دوران توحش و گذار به دوران بربریت است؛ با طرز دید و معیار های عقلی و حقوقی و اخلاقی امروزی آنهم در سطح اعلامیهء جهانی حقوق بشر و چیز های آرمانی تر از آن مورد ارزیابی و قضاوت قرار دهیم!

معاشر: میتوانم پرسان کنم که این گپ به سوال ما چه ربط دارد؟

افتخار: چرا؛ نی. ببنید سوال شماست که دین اسلام چه گونه به افغانستان آمد؛ آیا مردمان آن زمان ما قرآن را خوانده و دانسته مسلمان شدند مثلیکه امروز تعدادی کتاب های علمی را خوانده و دانسته عالم و دانشمند و باورمند و متخصص میشوند؟»

معلوم و مسلم است؛ «مثلیکه امروز...» به اوضاع جهانی در قرن 21 و اوضاع افغانستان تحت شرایط حضور نظامی - سیاسی- فرهنگی... امریکا و بیش از 50 کشور پیشرفته و نسبتاً پیشرفته به لحاظ اقتصادی و تکنولوژیکی اشاره دارد. حتی در همین شرایط ؛ کاملاً میسر نیست که همه مردم همه چیز را خوانده و دانسته قبول کنند و یا رد نمایند. مردم به دهان پیشوا های قومی و مذهبی و کسانیکه شیادی عوامفریبی دارند می بینند و رویهمرفته با تهدید و تطمیع و فریب و فرمان کلان ساخته شده ها و کلان پنداشته شده ها چیزهایی را می پذیرند و به آن گردن میگذارند یا چیز هایی را نمی پذیرند و منجمله به اصطلاح علیه آن جهاد میکنند!

به طور عموم؛ هنوز از چیزی به معنای اخص «فهم» نمیتوان سخن گفت!

معاشر: ببخشید؛ به نظرم اصلاً این سوال ما؛ سوال احمقانه بوده!


افتخار: جناب معاشر! لطفاً اینقدر به عجله حکم نفرمائید. میدانید؛ اصلاً سوال احمقانه وجود ندارد؛ فقط ؛ وقتیکه سوال موجود است؛ نپرسیدن آن؛ شاید بتوان گفت: احمقانه باشد!

این سوال؛ چنانکه پیشتر هم عرض کردم؛ واقعاً کلیدی و بزرگ و حتی داهیانه است! و به همین لحاظ چنین بحث های بزرگ و کلیدی را برانگیخت.

معاشر: فصل دوم کتاب (معنای قرآن) عنوان داردغیب؛ یعنی ورای عقل روز مرهء مردم» و جناب شما در جاهای دیگر هم تأکید کرده اید که قرآن کتاب بینات و واضحات برای مردم و آدمیان وقت میباشد؛ همهء علم غیب در آن نیست و نمیتواند باشد. درین موارد لطفاً توضیحات عام فهم بدهید چرا که من می بینم به مردم ما باور های خلاف این تحمیل شده است و میشود. (ادامه دارد)

امان معاشر


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  ساعت   توسط   | 

 



یادداشت اعضای کمیته اجرائیه شورای کشوری ح م ا درکانادا در رابطه با یادداشت رفقای شورا های کشوری ح م ا در اروپا


اخیرآ یادداشت رفقای شورا های کشوری ح م ا را در سایت‌های خوانای انترنتی خواندیم، که رفقای صادق، متعهد ومتحد به امر حزب، با ملاحظه و مطالعه وضعیت در حزب ما (حزب مردم افغانستان) به اساس قضاوت مشترک، منابع بحران آفرین در حزب ما را که همانا یک حلقه رهبری معلوم و پنهان شورای اروپائی که جناب داوود رزمیار سکان رهبری آنرا در دست دارد، یک بار دیگر به معرفی گذاشته‌ اند، و در نظر دارند برای رفع این بحران تحمیل شده بالای حزب ما تدابیر لازم وفوری را به منصه اجرا قرار دهند.


اعضای کمیته اجرائیه شورای حزب مردم افغانستان در کانادا محتوای یادداشت شما رفقای گرانمایه شورا های کشوری در اروپا را مورد تائید و حمایت قرار میدهد. واز آنجائیکه شورای ح م ا در کانادا با بدنه اصلی شورای مرکزی حزب در کابل رابطه مستقیم دارد، از لحاظ برداشت های عینی، با تشخیص شما کاملآ موافق استیم. اعضای کمیته اجرائیه شورای ح م ا در کانادا قبلآ پیشنهادا ت شانرا در رابطه به حل فوری بحران موجود در ح م ا به بدنه اصلی رهبری حزب ارائه نموده که طرح آن پیشنهاد را به اساس همگونی تدابیر لازم که شما رفقای شورا های کشوری اروپا به آن اشاره نموده اید به شما رفقای گرامی نیز موجه میدانیم


رفقای ارزشمند!

بلی ما در مرحله تصمیم گیری حتمی قرار گرفته ایم. زیرا که پافشاری روی تقلب ادامه دارد. خواست بسیار شریفانه، حزبی، صادقانه، اصولی، اعضای حزب برای انتخابات دوباره از طرف طراحان سناریوی تقلب ، جعل وتوطئه قابل قبول نگردیده است.لذا با نظر داشت پا فشاری بالای اعلامیه تعین ریس حزب، تائید وتاکید بالای آن، از طرف حلقه رهبری معلوم وپنهان شورای اروپائی کنونی در نقش حزب موازی، که با پرنسیب ها ومعیار های اساسات قبول شده حزب در توافق نیست، پیشنهادات ما برای بدنه اصلی شورای مرکزی ح م ا در کابل و شما رفقای گرانمایه شورا های کشوری اروپا این است که :

برای پایان بخشیدن به این بحران، بدنه اصلی شورای مرکزی در کابل دستور ایجاد شورای اروپائی جدید را تحت رهبری بدنه اصلی شورای مرکزی ح م ا صادر نمایند. تا شورای اروپائی جدید ایجاد شود و پروسه تکمیلی کار قانونمند سازی فعالیت حزب بنام حزب مردم افغانستان که تا اکنون به اساس قوانین جاری در کشور تحت این نام مجوز فعالیت ندارد تکمیل گردد.


کمیته اجرائیه شورای ح م ا در کانادا امیدوار است بعد ازدریافت هدایت بدنه اصلی شورای مرکزی «اجراات لازم» که رفقا در یادداشت شان مطرح نموده اند با پیشنهاد ما در توافق قرار بگیرد وتدابیر عملی ایجاد شورای اروپائی ح م ا رویدست گرفته شود، تا ما بزودی شاهد رفع این بحران در حزب ما (حزب مردم افغانستان) باشیم


پیروز باد حزب مردم افغانستان


کمیته اجرائیه شورای ح م ا در کانادا

+ نوشته شده در  ساعت   توسط   |